Here I swear, Forever is just a minute to me , And I'll take everything!,In this life,I'll join everyone,When I die,
Have my body,Have my mind,Have my coat,Take my tie,These are borrowed,Borrowed so far,Turn to dust,Fall apart
|
Lordy lordy lordy
|
ای همه دخترهای شهر
تمام صبح امروز، شناسنامه زرشکی من توی جیب عقب شلوارم بود.
فکر نکنم دیگر تا مدتها چنین شانسی در خانه تان را بزند.
|
|
1387/08/25 |
| |
|
13
|
ترم اول سال تحصیلی 87-88 دانشگاه آنور دنیا، کاری کرد که این
همه پسرهای همسایه مو بلند و پسر عمو های مو کوتاه
و معلم های مدیتیشن و نقاشی کچلت با ما نکردند
امضا: کسی که هیچوقت پیچش مو را ندید
|
|
1387/08/23 |
| |
|
Lost on the road going nowhere
|
من خیلی صبر کردم تا بفهمی
هیچ روزی آنقدر مهم نیست که بخواهی شب قبلش
لیوان شیر ولرم به دست و نمایشنامه این زنیکه یاسمینا رضا به دهن
بروی توی رختخواب بلکه صبحش را با انرژی به قولخودت مثبت شروع کنی.
که نفهمیدی و کارمان کشید به همین جایی که میبینی
|
|
1387/06/19 |
| |
|
Sweet child x 2
|
حالا من هیچ
جواب پرده آبی دراز توی حمام را چه میدهی
اگر خیره نگاهت کند که: باز هم تنها آمدی؟
|
|
1387/06/12 |
| |
|
One more step into nowhere
|
من امروز یک نفر را سه بار توی سه نا خیابان مختلف دیدم
نکند دنیا دارد از همینی هم که هست کوچکتر میشود
یا آدمها تکراری تر
یا من مریض تر
|
|
1387/06/09 |
| |
|
All of the fears that you're facing
|
فردا صبح وقتی ساعت سفید روی میز به هوای ساعت هفت بیپ بیپ کند
ساعت در واقع سه دقیقه به هفت است
امیدوارم آنقدر خوابالود باشم که او را متوجه اشتباهش نکنم
|
|
1387/06/08 |
| |
|
Walking through fields of fire
|
آدم ِ ساکن ِ پنج ِ صبح، ترسو میشود
میترسد بخوابد توی دنیایی که هر وقت حساب کنی نصف آدمهایش بیدارند
تو ولی فکر کن اینها مزخرف است
هر عصر یک علف جدید از معلم یوگای خل وضعت بگیر، دم کن، بده به خورد من
قول هم بده کار دانشگاهت که سبک تر شد من را ببری چند تا دکتر نشان بدهی
|
|
1387/06/08 |
| |
|
Trying to take on the world
|
پیرو مکاتبات قبلی مایلم یک بار دیگر به استحضار برسانم آزمایش عیار دوست پسر
با خواستگار فرضی، خوشبختانه از آن دست آزمایشهایی است که برای انجامشان
نه باید ناشتا بود نه لازم است توی صف، شیشه به دست به خودت بلولی.
رونوشت: تمام جراید کثیرالانتشار نصفه شب
|
|
1387/06/07 |
| |
|
Who says the Innocent survive
|
امروز، روز من بدو و بی برقی بدو بود
طفلک بی برقی که نتوانست من را توی هیچ آسانسوری گیر بیاندازد
طفلک من که هیچوقت نتوانستم هیچکس را توی هیچ آسانسوری گیر بیاندازم
طفلک بی برقی
طفلک من
|
|
1387/06/06 |
| |
|
Waiting for the beauty to arrive
|
غلت، را یک روز من و دوستم در حالیکه در فاصله
نیم غلتی هم و چهار غلتی تلویزیون غولشان دراز
کشیده بودیم، به عنوان کاربردی ترین واحد اندازه گیری
مسافت در تابستان 87 ، بی سر و صدا، به دنیا معرفی کردیم
|
|
1387/06/05 |
| |
|
|
بعضي ها خوششون مياد
از دنيا متنفر باشن ..
|
|
1387/06/04 |
| |
|
Hopelessly reaching for the skies
|
من شنیده ام یونیسف دو تا اتاق حوالی ستارخان اجاره کرده
چند نفر خانم فنلاندی هم آورده برای همه بچه های من و شما که هیچوقت
قرار نیست به دنیا بیایند راجع به abortion و تفاوتهای قومی، مذهبی جلسه برقرار میکند
یونیسف همه را دوست دارد
یونیسف معتقد است همه کودک درون دارند
یونیسف فکر میکند هیچ آمپولی آنقدر دراز نیست
که بتواند کودک درونِ کودک درونِ ضعیفه شما را بچلاند
|
|
1387/06/04 |
| |
|
Your Stranger
|
همون پير مردي كه در بيست و چند سالگي
نتوانست، شد عموي يكي از اين مفتي ها
دخترك رنگي مدتي
سياه سفيدِ راه راه زده، خاكسپاري مغزش را
آخرش من يك موجود خيالي
ميشم و ميفتم يك جا كه
بچه هاخاطره بسازن
پ.ن :
خاكستري نه همون خاكسپاري
|
|
1387/05/19 |
| |
|
|
مرگ يعنی لغزش پای حيات
مرگ يعنی زندگی در خاطرات..
|
|
1387/05/19 |
| |
|
|
...اکنون من* و او* دو پاره يک واقعيت ايم...
من:من!
او:مرگ
|
|
1387/05/19 |
| |
|
|
فکر کردی اون همه ابر الکی اومدن پايين مه شدن!؟
نــــــخير!به ابرا گفتم دوسشون دارم اومدن پايين پيشم!
|
|
1387/05/19 |
| |
|
My Partner
|
ـــ من هنوز دلایل شما برای عروسی با خودمو نشنیدم...
ـــ اوم...من اصلا به زیبایی اهمیت نمیدم...!!این مهمترین دلیلی بود که...
ـــ گمشو بيرون پسره احمق!
|
|
1387/05/18 |
| |
|
?ٌWhat did the voice tell Benny
|
لهستان کشور دوم من است
من اگر پول داشتم میرفتم بلیط بازی آخرش را میخریدم
یک صندلی لای پسر دخترهای لهستانی پیدا میکردم
با هر چه خ و ج که از Viva یاد گرفته ام دلداریشان میدادم
شاید هم یک بار ایرلندی پیدا میکردیم همان حوالی
میرفتیم آن قسمتهای لولک و بولک را که یادمان بود برای هم تعریف میکردیم
|
|
1387/03/31 |
| |
|
The phone, the paint and Johny Depp
|
انگار نه انگار شده ام
نه از این انگار نه انگارهای بی دکمه و با ته ریش
خیلی بیشتر
خیلی
انگار
نه
انگار
تر
|
|
1387/03/03 |
| |
|
Same mistake
|
ديشب خواب ديدم، سر بي گناهم
بالاي دار است ..
نم هاي آخرم است که دارم
پس مي دهم
غلط نکنم کوپن تناسخم ته کشيده ..
بي انصافي نکرده باشم ،
خودم هم حوصله اش را ندارم ..
پ.ن :
اين خوابهاي کذايي با اون چند تا پله آهني
اون پله هاي آهني با اين خوابهاي کذايي
|
|
1387/02/26 |
| |
|
Johny Depp, The cheater, The phone and The paint
|
دوست جدیدم که مایعی بیرنگ ساکن شیشه ای سبز است
چهاردهم و پانزدهم من را تعطیل رسمی اعلام کرد
چیزهای دیگری هم گفت که چون رسمیت
نداشت نمیشود اینجا گفت.
|
|
1387/01/13 |
| |
|
The paint, The phone, The cheater and Johny Depp
|
حالا گیرم من و تو هر چند تا پا داریم بکنیم توی یک کفش که هیچ خبری نیست
تقویم را چکار کنیم با آن همه یک؟
یا این همه آدم خوشحال را که هر سال نو تر از پارسال؟
یا این همه درخت بنفش پر رنگ را که از هر شاخه شان کلی
آنتی هیستامین آویزان کرده اند برای من و تو؟
نه دختر عمو
انگار فقط بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
|
|
1386/12/29 |
| |
|
1119
|
يك مجموعه داستان كوتاه(1) بود توي كتابخانه پدربزرگت كه من ديروز دزديدمش.
از توي قفسه كنار در. رديف دوم از پايين.
همانطور نحيف ايستاده بود بين "وضعيت آخر" و "ماندن در وضعيت آخر"
كه اتفاقا هر دو را هم اسماعيل خان براي "دوست و همقطار ديرين" اش امضا كرده بود
براي اينكه چيزي دزديده باشم از كتابخانه پدربزرگت.
از كتابخانه تو در واقع. توي كمتر از 4-5 ماه با اين حال و روزش كه من ميبينم.
تا وقتي برگشتي براي مراسم تدفين و ختم، يك روز سرزده بيايم براي برگرداندن امانت آقا جانت كه نور به قبرش ببارد و اينها. بعد هم كمي پا سفت كنم و آنقدر همه چيز را به هم ببافم بلكه يادت آمد بچهتر كه بوديم چه قول و قرارهايي با هم گذاشته بوديم. اگر هم كل كشتي را به نامم نميكردي يكي دو بار ميگذاشتي مجاني قايق سواري كنم. نميگذاشتي؟
----------
توي داستان چهارم(2) يكي از اينها كه كله شان را ميكنند توي دهان ببر و پلنگ تا مردم كف بزنند داشت دور دنيا را با خوشي ميگشت. داستان اینطوری تمام شد که جانور سر یارو را توی تهران - آن شهر کثیف و زشت - کند. بی هیچ توضیح اضافی
---------
بعد يك دفعه دوزاريم افتاد.
فهميدم آقا جانت وقتي آن يك خط را خوانده يك كمي رفته توي خودش.
فردايش رفته نصف تهران را گشته، ديده واقعا چقدر زشت است شهر. چقدر خاكستري زياد شده. چقدر آدمها ميخواهند بزنند همديگر را نيست و نابود كنند. چقدر ساختمانها كج شده اند. نشسته با خودش خلوت كرده، ديده تهران هر چه باشد و نباشد زشت است. آنقدر زشت كه شير و پلنگ را هم ديوانه ميكند چه برسد به تخم و تركه خودش. رفته پيش مادربزرگت راضيش كرده كه پسرشان را بفرستند يك جاي بهتر. چه ميدانسته بدبخت كه اگر ببر بخواهد سر آدم را بخورد بي برو برگرد ميخورد. حالا ببر يا آن جوان عرب مو فرفري كه يك شب مست كرد و به اولين دختر بلوندي كه ديد يكي از اين پيشنهادها داد. به پدربزرگت چه كه دختر، مادر تو از آب در آمد. يا به پدربزرگت چه كه پدرت غيرتي شد؟ به او چه كه چاقو، سر را گوش تا گوش ميبرد؟ گيرم مادربزرگت هيچوقت پدربزرگت را نبخشيد. به درك
--------
تهران ولي ديگر مثل زمان پدربزرگت نيست. زشت تر شده. خيلي بيشتر. گشاد و دراز و بي قواره. همه چيز كج. آدمها وحشي. آنقدر كه ببرها كله شان را دو دستي چسبيده اند رفتنه اند كز كرده اند گوشه باغ وحش نصفه نيمه شهر. اصلا براي همين دو تا يكي پله ها را آمدم پايين. هر چه تاكسي و اتوبوس رو به شمال ميرفت سوار شدم تا رسيدم خانه پدربزرگت. اين يك دفعه نه براي خر فهم كردن فرق جمله شرطي نوع دوم و سوم به دختر عمه گوساله ات كه او هم زود يتيم شد مثل خودت. براي دزديدن همين كتابي كه حالا شده قوز بالا قوز.
-------
مادرت را ولي هيچوقت نفهميدم.
يادت هست همه آن دفعه هايي كه برايم تعريف كردي با چه بدبختي دستت را گرفته آمده اينور دنيا؟ فقط هم به اميد يك آدرس روي پاكت يكي از نامه هاي آقا جانت براي پسرش كه هنوز نميدانسته نميتواند از زير آن همه خاك نامه بخواند. همه آن دفعه ها من زل زده بودم به لبهاي غنچه ات كه تند تند تكان ميخورد و فارسي و يك زبان خارجي ديگر قاطي از آن بيرون مي آمد.
--------
بعد دوزاريم بيشتر فرو رفت
فهميدم آن روز كه من چشم گذاشتم و تو رفتي يك سوراخ جديد پيدا كني چه شده.
حتما فكر كرده اي پسر شوفر آقا جانت از كجا ميفهمد رفته اي توي كتابخانه؟.درست هم فكر كرده بودي خب.بعد هم حتما كز كرده اي جلوي قفسه كنار در،يك كتاب را شانسي در آورده اي نگاه كني از روي بي حوصلگي.با انگليسي ناقصت خوانده اي آن يك جمله را و تو هم فهميدي اوضاع از چه قرار است.
وگرنه چرا يك دفعه اين همه اصرار كه تهران را دوست نداري. يعني چه كه اين همه كوچه پس كوچه با اين همه ساختمان متروكه كه سر ريز ميكنند توي تجريش حالت را به هم ميزند؟
زيادOآنقدر گفتي تا راضي شدند پستت كنند پيش فاميل دور مادربزرگت. توي يك شهري كه
هاي معمولي تازه. از اينها كه بالا و پايينشان هزار تا نقطه دارد.Oداشت. نه از اين
-------
تابستان 4 سال پيش كه برگشتي براي ختم مادربزرگت، من را يادت نمي آمد.
حق هم داشتي.
آدم وقتي توي تهران وول ميخورد دو برابر پير ميشود. خاكستري ميماسد به تن آدم. آدم هم كج ميشود مثل بقيه چيزها. تو اسمش را بگذار قوز. هر چند دقيقه يك بار هم يك سيخونك بزن به من كه صاف شو.قول هم بده دفعه ديگر كه آمدي برايم قوزبند مي آوري.
-------
وقتي داشتند مادربزرگت را ميچپاندند آن تو خيره مانده بودي به آن همه گودال كه جا به جا و بي سليقه كنده بودند تا با بدبخت هايي مثل من پرشان كنند.هر از گاهي هم زير چشمي 5 گودال آن طرف تر را مي پاييدي ببيني چطور يك گوني سفيد گنده را همانطور كج مي تپاندند زير خاك.شايد به فكر پدرت افتاده بودي.يا به فكر قبرش كه يك مجسمه عجيب دارد بالايش. لاي آن همه درخت و گل و بوته.
بعد حتما يك نفس راحت كشيده اي. فهميده اي زودتر از آن كه تا آخر دنيا، پيچت كنند به زمين سفت تهران، فرار كرده اي از اين همه گودال و مرده هاي كج و زنده هاي معوچ كه نصف حواسشان پيش خاك كردن زن و بچه شان است نصف ديگرش پيش موهاي زرد تو كه بي دقت، از زير شال سياهت ريخته بيرون.
-------
حال آن پدر پدرسگت چطور است؟
هنوز هم مي آيد به خوابت اسمت را صدا كند؟
من مانده ام پدرت با اين همه كمالات نميتوانست يك اسم خاص تر برايت پيدا كند؟ يك اسمي كه نشود گذاشت روي كوچه و خيابان و بقالي و داروخانه. نميدانست وقتي برگردي شهر خودت با سگهايت بازي كني، كار من ميشود گز كردن خيابانهاي تهران؟
------
بعد دوزاريم رسيد به ته چاه
هر چقدر هم زور زد پايين تر نتوانست برود
فهميدم كسي هست كه شبها مي آيد خيابانهاي تهران را خط كشي ميكند
با اين رنگها كه نه من ميبينم نه تو
تهران را كرده بزرگترين صفحه شطرنج دنيا با چند ميليون اسب و فيل و الاغ.
آدم هر چقدر هم اين در و آن در بزند براي فرار، شب بايد برگردد توي خانه خودش، طوري كه پايش هم روي خط نباشد تا صبح همانجا بماند بلكه وقتي همه جا شلوغ شد، بتواند ال شكل و مستقيم و اريب چند خانه اينطرف آن طرف تر برود.
------
خلاصه این اوضاع ماست. هر چند روز یک بار لای همه بدبختیهای جور و واجور میزنم توی خیابانها. تقاطع ها را یکی در میان چپ و راست میپیچم تا ببینم اسمت را کسی گذاشته روی خیابانی، کوچه ای، مغازه ای، خانه ای، سنگی، درختی يا نه.
تا امروز هم 8 خيابان، 5 كوچه، 2 رستوران، 3 كافي شاپ، 4 گل فروشي و يك بن بست پيدا كرده ام، هم اسم تو. اين بن بست آخري را امروز صبح نزديك لاله زار ديدم. ته كوچه يك در بود به قاعده نصف قد تو. يكي، معلوم نيست چند سال پيش، برداشته بود با ذغالي، چيزي روي در نوشته بود: "فروشي- 627379 " گفتم شايد آنجا، آخر تهران است. شايد اگر در را باز ميكردي، ميديدي يك جاي ديگر شروع شد با آدمها و ساختمانهاي صاف تر.رفتم چكشي، بيلي پيدا كنم قفل روي در را بشكنم ببينم چه خبر است بيرون اين جزيره بدبختي، ديدم با تتمه همان ذغال، به سبك نقاشيهاي روي ديوار غارها و به همان اندازه بچگانه، زير قفل زنگ زده روي در، آدمي را نقاشي كرده اند كه كله اش را گذاشته توي دهان نصفه باز يك ببر گنده.
(1) British and American Short Stories به همين عامي كه ميبيني. مثل اسم خودت. باور ميكني؟
(2) The Barber’s Uncle by William Saroyan
|
|
1386/12/04 |
| |
|
All Bilingual People
|
تا مناسبتی هست و یادم نرفته تشکر کنم از بزرگراه های صیاد و همت و
حقانی و مدرس که آنقدر توی هم پیچ خوردند و سرریز کردند تا من هر چند
روز یک بار برسم به تو که وزنت تازگیها کمی بیشتر از سن و سال من شده
|
|
1386/11/20 |
| |
|
When Dorothy left Kansas
|
اتفاقا من توی زندگی فقط یک چیز دارم
همان یک چیز را هم گذاشته ام وسط، مثل اسب، دورش میچرخم
تا هم خوش باشم که یک دلیلی برای چرخیدن دارم
هم اگر یک روز دلم را زد به بهانه سرگیجه بروم دو قدم آن طرف تر
دور از چشم همه، یک چیز جدید علم کنم دورش بچرخم
|
|
1386/08/28 |
| |